|
|
|
|
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا را فرا گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت: «اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالاً مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.» حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آنها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: «من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشد، دوستت مرده و خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.» سرباز در جواب گفت: «قربان ارزشش را داشت.» - منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: «بله قربان؛ ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.» او گفت : « دوست خوب من . . . می دونستم که به کمکم می آیی!» خیلی وقت ها در زندگی، ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این دارد که چه طور به مساله نگاه کنی. جسارت داشته باش و آنچه را قلبت می گوید انجام بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعدها در زندگی دچار پشیمانی شوی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرخصی فوری برای کاری نیاز به چند روز مرخصی داشتم ، اما می دانستم که رییس موافقت نخواهد کرد . با خودم فکر کردم اگر کاری «دیوانه وار» انجام دهم به مقصود خود خواهم رسید . بنابراین ، خودم را باز سقف آویزان کردم و صداهای خنده داری در آوردم . خانمی که همکارم بود پرسید چرا این کار را می کنم . به او گفتم دارم وانمود می کنم که لامپ هستم تا رییس فکر کند دارم عقلم را از دست می دهم و چند روزی به من مرخصی دهد . چند دقیقه بعد رییس به دفتر آمد و گفت : « محض رضای خدا بگو داری چه کار می کنی ؟» به او گفتم : « من یک لامپ هستم.» او گفت : « کاملاً مشخص که تحت فشار روحی شدیدی بوده ای ، به خانه برو و چند روزی استراحت کن تا حالت خوب شود.» پایین پریدم و فوراً از دفتر خارج شدم . . . درست بعد از خروج من ، همکارم نیز به دنبال من آمد . وقتی که رییس از او پرسیده بود : « تو کجا می روی ؟» در پاسخ گفته بود : « من هم دارم به خانه می روم . نمی توانم در تاریکی کار کنم .» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:34 توسط دکتر محکی
|
|
||