تبليغاتX
دکتر محکی

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند!

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم!

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا می کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. از ته دل. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم . . . صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:23  توسط دکتر محکی  | 

 اين داستان بايد در يك كشور خارجي اتفاق افتاده باشد كه مردم آنجا براي رفت و آمد خود از بالون استفاده مي كنند!

مردی سوار بر بالن در حال حرکت بود. ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

«ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟»

مرد روی زمین: «بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی ۱٨'۲۴   ۸۷ و عرض جغرافیایی ۴۱'۲۱   ۳۷ هستید.»

مرد بالن سوار: « شما باید مهندس باشید.»

مرد روی زمین: «بله، از کجا فهمیدید؟»

مرد بالن سوار: «چون اطلاعاتی که به من دادید، اگر چه کاملا ً دقیق است، اما به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟»

مرد روی زمین : «شما باید از مديران عالي كشور باشید!»

مرد بالن سوار: «بله، شما از کجا فهمیدید؟»

مرد روی زمین: «چون نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده‌اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند!  واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!»

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط دکتر محکی  | 

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی، غم، غرور،  عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنان جزیره قایق های شان را آماده وجزیره را ترک می کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که در قایقي با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: «آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت: «نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: «نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت  خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده تا من با تو بیایم!»

غم با صدای حزن آلود گفت: «آه عشق من خیلی ناراحت هستم. احتیاج دارم تا تنها باشم.»

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: «بیا عشق، تو را خواهم برد.»

عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: «آن پیر مرد که بود؟»

علم پاسخ داد: «زمان»

عشق با تعجب پرسید: «زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟»

علم لبخندی زد و گفت: «زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......»

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:51  توسط دکتر محکی  |