|
|
|
|
|
يك روز دانشمندي آزمايش جالبي انجام داد. او اكواريومي ساخت و آن را با يك ديوار شيشه اي دو قسمت كرد. در يك قسمت ماهي بزرگي را انداخت و در قسمت ديگر يك ماهي كوچك تر، كه غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگ تر بود. ماهي كوچك، غذاي ماهي بزرگ بود و بنابراين ماهي بزرگ براي خوردن ماهي كوچك بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد، اما هر بار به ديوار شيشه اي برخورد مي كرد. بالا خره بعد از چند بار تلاش، از حمله به ماهي كوچك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به آن طرف اكواريوم و خوردن ماهي كوچك كاري غير ممكن است. پس از مدتي، دانشمند شيشه ي وسط را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز كرد اما ماهي بزرگ هرگز به سمت ماهي كوچك حمله نكرد. او هرگز قدم به سمت ديگر اكواريوم نگذاشت. مي دانيد چرا؟ اين مطلب را از وبلاگ زير برداشته ام: |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:54 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشتاري كه در ادامه مي خوانيد، در وبلاگ «آبي آسمان را مي بيني ...» ديدم و چون به نظرم جالب و خواندني است، براي مطالعه شما اين جا گذاشتم. آدرس وبلاگي كه مطلب را از آن جا برداشتم: يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود با جديت در حال تايپ بود! در همين حين، يک روباه او را ديد و با تعجب پرسيد: «داري چه کار مي کني خرگوش؟» خرگوش همان طور كه به كارش ادامه مي داد، گفت: «دارم پايان نامه مي نويسم!» روباه با نيشخند، دوباره پرسيد: «جالبه، حالا موضوع پايان نامه ات چي هست؟» خرگوش سرش رو بالا گرفت و با اعتماد به نفس گفت: «من در مورد اين که يک خرگوش چه طور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم!» روباه پوزخندي زد و با لحني شماتت آميز گفت: «احمقانه است! هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.» خرگوش محكم و جدي گفت: «مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم! دنبال من بيا.» خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي كه از آنجا رد مي شد كنجكاوانه پرسيد: «خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟» خرگوش بدون اين كه سرش رو بالا بياره جواب داد: «من دارم روي پايان نامه ام که يک خرگوش چه طور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم!» گرگ با عصبانيت گفت: «تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟» خرگوش خنديد و گفت: «چرا كه نه! باور نداري؟ مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟» بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد. حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره! در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود! در گوشه اي ديگر، شيري قوي هيکل در حال تميز کردن دهان خود بود! نتيجه: مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد و يا اين كه اطلاعات بدرد خوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد! آن چه مهم است، اينه که استاد راهنماي شما کيست؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:3 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين نوشتار را يك دوست برايم فرستاده و نمي دانم نويسنده اش كيست، ولي چون دلنشين است، مي گذارم اينجا تا شما هم بخوانيد:
وقتی بچه بودی تا حوصله ات سر می رفت به مامان می گفتی برم پایین با بچه ها بازی کنم؟ مامان می گفت : برو عزیزم، مراقب خودت باش. شب که می رفتی تو رختخواب از سایه درخت ها می ترسیدی و فقط دعا می کردی که وقتی خوابی، رعد و برق بزنه، که شاهد این فاجعه نباشی. گاهی حتی پاهات رو، روی زمین نمی گذاشتی که یکهو کسی از زیر تحت نیاد بیرون. آره بچگی اینه . . . طعم خوبی داره، کوتاه و زودگذر. اما حالا دیگه واسه خودت بزرگ شدی، خیلی چیزها فرق کرده، دنیا از این رو به اون رو شده. سیبی که انداختی بالا، کلی سرش گیج رفته تا برگشته پایین. دیگه دلتنگی هات به وسعت بازی تو کوچه ناچیز نیست، خیلی فراتر از حدّ مادی دنیاست. دیگه شب ها از اون جور چیزها نمی ترسی حتی آرزو داری که بارونی بزنه و آسمون با دل ابری تو همدردی کنه. نه تنها از اون هیولای زیر تخت نمی ترسی، که حتی گاهی توی دل شب بیدار می شی و قدم می زنی یا مثل من دفتر خاطراتت رو سیاه می کنی! اما تنها چیزی که عوض نشده و هرگز هم نمی شه، مامانه که وقتی داری می ری بیرون، با نگاهی مهربون و دلواپس هنوز هم می گه: برو عزیزم، فقط مراقب خودت باش. آره ، مادر چیز دیگری است ، شعری است دلنشین که از عمق وجودم جاری است! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:32 توسط دکتر محکی
|
|
||