تبليغاتX
دکتر محکی

ما همسايه خدا بوديم

 

شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به ياد نياوري . اما تو را خوب مي شناسم . ما همسايه ي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا .

 

يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي  و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم ؛ تو  مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم .

 

خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود . نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد. راه كه مي رفتي ردّي از روشني روي كهكشان مي ماند .

 

يادت مي آيد؟ گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد. اما زورش به ما نمي رسيد. فقط مي گفت: همين كه پايتان به زمين برسد، مي دانم چطور از راه به درتان كنم.

 

تو ، شلوغ بودي. آرام و قرار نداشتي. آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي.

 

اما هميشه خواب زمين را مي ديدي. آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد. دلت مي خواست به دنيا بيايي  و هميشه اين را به خدا مي گفتي  و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين كار را كردم. بچه هاي ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.

 

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را، ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا. ما گم شديم و خدا را گم كرديم ...

 

دوست من، همبازي بهشتي ام!‌ نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ مي زند:‌ از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است. اگر گم شدي از اين راه بيا.

 

بلند شو. از دلت شروع كن .

 

شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم.

 

عرفان نظر آهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:44  توسط دکتر محکی  | 

 

روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس

 

 

اين فرشته خط خطي است

 

اين فرشته ساده است و خط خطي ست

 

سر به زير و يك كمي ، خجالتي ست

 

بوي سيب مي دهد لباس او

 

دامنش حرير سبز و صورتي ست

 

گوشواره هايش از ستاره است

 

تاجش از شهاب سنگ قيمتي ست

 

سُرمه هاي نقطه چين چشم هاش

 

ريزه هايي از طلاست ، زينتي ست

 

تكه اي بهشت توي دستش است

 

خنده هاي كوچكش ، قيامتي ست

 

دشمني هميشه در كمين اوست

 

دشمن اش بد و حسود و لعنتي ست

 

هاج و واج مانده روي اين زمين

 

او فرشته اي غريب و پاپتي ست

 

اين فرشته راستش خود تويي

 

قصه ي فرشته ات حكايتي ست

 

عرفان نظرآهاري

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:33  توسط دکتر محکی  | 

 

اين همه گندم، اين همه كشتزارهاي طلايي، اين همه خوشه در  باد را كه  مي خورد ؟ آدم است؛ آدم است كه مي خورد. اين همه گنج آويخته بر درخت، اين همه ريشه در خاك را كه مي خورد؟ آدم است؛ آدم است كه مي خورد. اين همه مرغ هوا و اين همه ماهي دريا، اين همه زنده بر زمين را كه مي خورد؟ آدم است؛ آدم است كه مي خورد. هر روز و هر شب، هر شب و روز زنبيل ها و سفره ها  پُر مي شود، اما آدم گرسنه است. آدم هميشه گرسنه است.

دست هاي ميكائيل از رزق پُر بود. از هزار خوراك و خوردني. اما چشم هاي آدمي هميشه نگران بود؛ دست هايش خالي و دهانش باز.

ميكائيل به خدا گفت: خسته ام، خسته ام از اين آدم ها، كه هيچ وقت سير نمي شوند. خدايا، چقدر نان لازم است تا آدمي سير شود؟ چقدر!

خداوند به ميكائيل گفت: آنچه آدمي را سير مي كند نان نيست، نور است. تو مامور آني كه نان بياوري، اما نور تنها نزد من است؛ و تا هنگامي كه آدمي به جاي نور  نان مي خورد، گرسنه خواهد ماند.

ميكائيل راز نان و نور را به فرشته اي گفت  و  او  نيز به فرشته اي ديگر؛  و  هر فرشته  به  فرشته اي ديگر. تا آن كه همه ي هفت آسمان اين راز را دانستند، تنها آدم بود كه نمي دانست. اما رازها  سر مي روند،  پس راز نان و نور هم سر رفت و آدمي سرانجام دانست كه نور از نان بهتر است.  پس در جستجوي نور بر آمد، در جستجوي هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم هميشه شتاب مي كند، براي خوردن نور هم شتاب كرد؛ و نفهميد نوري كه آدمي را سير مي كند، نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره است و نه در ماه.

او ماه را خورد و ستاره ها را يكي يكي بلعيد. اما باز هم گرسنه بود.

خداوند به جبرئيل گفت: سفره اي پهن كن و بر آن كلمه و عشق و هدايت بگذار. و گفت: هر كس بر سر اين سفره بنشيند سير خواهد شد.

سفره خدا گسترده شد،‌ از اين سر جهان تا آن سوي هستي؛ اما آدم ها آمدند و رفتند؛ وسط سفره گذشتند و بر كلمه و عشق و هدايت پا گذاشتند. آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند.

اما گاهي فقط گاهي كسي بر سر اين سفر نشست و لقمه اي نور برداشت و جهان از بركت همان لقمه روشن شد. و گاهي فقط گاهي كسي تكه اي عشق برداشت و جهان از همان تكه عشق رونق گرفت. و گاهي فقط گاهي، كسي جرعه اي از هدايت نوشيد، و هر كه او را ديد چنان سرمست شد كه تا  انتهاي  بهشت دويد.

سفره ي خدا پهن است . اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.

ميكائيل نان قسمت مي كند. آدم ها چنگ مي زنند و نان ها را از او مي قاپند.

ميكائيل گريه مي كند و مي گويد: كاش مي دانستيد، كاش مي دانستيد كه نور از نان بهتر است.

عرفان نظر آهاري 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:17  توسط دکتر محکی  | 

پرده اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت .

رازي به اسم درخت ، رازي به اسم پرنده ، رازي به اسم انسان .

رازي به اسم هرچه كه مي داني .

و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد .

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي ، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد .

در اين سوي رازناك پرده ، آدميان سه دسته شدند .

گروهي گفتند : هرگز رازي نبوده ، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند .

خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت .

و گروهي ديگر گفتند : رازي هست ، اما عقل و توان نيز هست . ما رازها را مي گشاييم ؛‌ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند . خدا گفت : توفيق با شما باد ، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد .

و گروه سوم اما ، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند : در پس هر راز ، رازي است و در دل هر راز ، رازي . جهان راز است و تو رازي و ما راز . تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت .

خدا گفت : نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابه لاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت : زندگي به پايان رسيد .

و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد ؛ گروه دوم در گشودن راز اولين واماند ؛ و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند .

عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:5  توسط دکتر محکی  | 

مردی تخم عقابی پيدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگي اش او همان کارهايی را انجام داد که مرغها انجام مي دادند. برای پيدا کردن کرم ها و حشرات زمين را مي کند و قدقد مي کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسيار کمی در هوا پرواز مي کرد.

سالها گذشت و عقاب پير شد. روزی پرنده ي با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ديد. او با شکوه تمام و با حرکت ناچيز بال های طلايي اش، برخلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد. عقاب پير، بهت زده نگاه اش کرد و پرسيد: اين کيست؟

همسايه اش پاسخ داد: اين عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمينی هستيم.

عقاب پير داستان ما مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد، زيرا فکر مي کرد مرغ است. درست است كه مرغ بودن کار ساده اي است، اما تلاش کردن و تحمل سختی ها است كه فطرت عقابي و آسماني ما را زنده نگه مي دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:8  توسط دکتر محکی  | 

 

دختري کوچک از مرغزاری می گذشت. پروانه ای را دید كه بر سر تیغی گرفتار شده. با احتیاط پروانه را آزاد کرد. پروانه چرخی زد، پرکشید و دور شد.

 پس از مدتي کوتاه، پروانه در جامه ي پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد و به او گفت: به سبب پاکدلی و مهربانی ات آرزویی را که در دل داری بر آورده می سازم. دخترک پس از کمی تامل پاسخ داد: من می خواهم شاد باشم. پری خم شد و در گوش دخترک چیزی زمزمه کرد و از دیده او نهان گشت.

 دخترک بزرگ  شد. در هیچ سرزمینی کسی به شادمانی او نبود. هربار کسی راز شادی اش را می پرسيد با تبسمي شیرین بر لب می گفت: من به حرف پری زیبا گوش سپردم. زمانی که به کهنسالی رسيد، همسایگان از بیم آنکه راز جادویی همراه او بمیرد، عاجزانه از او  خواستند آن رمز را به ایشان بگوید: به ما بگو پری به تو چه گفت؟ دخترک که زنی کهنسال و بسیار دوست داشتنی شده بود، لبخندی ساده بر لب آورد و  گفت: پری به من گفت همه انسانها با همه احساس امنیتی که به ظاهر دارند، به هم نیازمندند! « ما همه به هم نیازمندیم.»

ضمنا به ياد داشته باش كه شادترین مردم لزوما بهترین چیزها را ندارند، آنها فقط از چیزهایی که سر راهشان می آيد بهترین استفاده را  می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:54  توسط دکتر محکی  | 

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. تصمیم گرفت او  را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد بازهم سعی کرد تا عقرب را بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: « برای چه موجودي را که نیش می زند نجات می دهی؟» مرد پاسخ داد: « این طبیعت عقرب است که نیش می زند ولی طبیعت من این است که محبت بورزم چرا باید مانعمحبت ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش می زند؟»

محبت ورزیدن را متوقف نساز، لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:47  توسط دکتر محکی  | 

در يک دهکده در آفريقا، رود کم عمقی وجود داشت، با وجود این که عمق رودخانه کم بود، ولی شدت آب آن بسيار زياد بود و مردم برای عبور از آن مجبور بودند سنگ سنگينی را با خود تا آن طرف رود حمل کنند تا جريان آب آنها را با خود نبرد.
... حالا تو فکر کن که اين سنگ، سنگِ زندگی توست و اگرچه سنگين است، ولي براي اين که آب تو را
 با خودش نبرد بايد حملش کني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:42  توسط دکتر محکی  | 

سقايي در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر يک از آنها را  از سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت. بنابراین در حالی که کوزه سالم، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.

تا دو سال، این وضع هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار میکرد.  موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.

اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: «من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم.»  سقا پرسید: «چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟»

کوزه گفت: «در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید، انجام دهم. چون شکافی که در من وجود دارد، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد. به خاطر ترک های من، تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی.»

سقا دلش با لبخند به کوزه ي شکسته گفت: «از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب، به گل های زیبای کنار راه توجه کنی.»

در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ي شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گل های کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون مي دید که باز هم نیمی از آب نشت کرده است. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد. سقا گفت: «من از شکاف های تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم. من در کناره راه، گل هایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گل ها، خانه اربابم را تزئین کرده ام. بی وجود تو، خانه ارباب نمی توانست این قدر زیبا باشد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 8:38  توسط دکتر محکی  |