تبليغاتX
دکتر محکی

جاده اي خواهم ساخت

 

 خارج از شهر شلوغ

 

و سفر خواهم كرد

 

راه سبزي كه ، مرا خواهد برد

 

مي روم آن جايي

 

كه دل پنجره هايش ، پرنور

 

آفتابش به تبسم ، به تن نازك گل

 

 چشم ابرش ، نمناك

 

قامت جنگل زيبايش ، سبز

 

حوض زيبا ، پرآب

 

همه باغ ، پراز زمزمه پاك نسيم

 

مي روم تا آن جا

 

كاتش شمع ، نمي سوزاند

 

پر پروانه ، پر از شوق پريدن درباغ

 

و قفس ، واژه نازيبايي است

 

كه فراموش شده است

 

و همه چلچله ها ، آزادند

 

ساكنانش دلشاد ، گل لبخند به هم هديه كنند

 

مي روم درباغي

 

كه پرستوهايش ، لانه برشاخه نارنج كنند

 

صحبتي نيست زسنگ

 

آسمانش ، آبي

 

رودهايش ، جاري

 

مردمانش ، عاشق

 

رنگ شادي ، به همه قامت باغ

 

همه باغ ، پرازآرامش

 

شاخه ها پرسايه

 

زير هر سايه ، دلي شاد ورها

 

و نگاهان ، همه لبريزسلام

 

دم دروازه ، كسي منتظرم خواهد بود

 

جاده را بايد يافت

 

 و سفربايد كرد

 

مادرم

 

پاي خود را بردار

 

برسم ، باغ بهشت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:23  توسط دکتر محکی  | 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيباروي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرارداشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمردشده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پيرمردازجابرخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او دادو گفت:« متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.»

دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و باچشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و باتعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرامگاه خصوصي در آنسوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:22  توسط دکتر محکی  | 

از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد .

خداوند پاسخ گفت :

مخلوق خوب من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی .

از خدا خواستم تا جسم ناتوانم را توانایی بخشد .

خداوند پاسخ گفت :

آفریده من ! آنچه که باید تکامل یابد روح توست ، جسمت تنها قالب گذر است .

از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند .

خداوند پاسخ گفت :

بنده قدرتمند من ! صبر حاصل سختی است ، عطا شدنی نیست ، بلکه آموختنی است .

از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد .

خداوند پاسخ گفت :

نازنینم ! من به تو موهبت بسیار بخشیدم ، شاد بودن با خود توست .

از خدا خواستم تا رنجم را کاستی دهد .

خداوند پاسخ گفت :

مخلوق صبورم ! بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است .

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد .

خداوند پاسخ داد :

پرورش روح تو با تو ، اما آراستن آن با من .

از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد .

خداوند پاسخ گفت :

من به تو زندگی بخشیدم ، بهره برداری از آن با تو .

از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد .

خداوند پاسخ گفت : اشرف مخلوقات من ! بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی .

به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من ، به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:20  توسط دکتر محکی  | 

مومن معتقد می شود

معتقد مودب می شود

مودب متخلق می شود

متخلق سالک می شود

سالک عارف می شود

عارف طالب می شود

طالب عاشق می شود

عاشق زائر می شود

زائر سائل می شود

سائل در می زند

در را با سر می زند

کسی که با سر ، در می زند

خدا به او سر می زند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:18  توسط دکتر محکی  | 

باید لذت در مسیر بودن و زیبایی های ناشی از تحمل سختی هایش را درک کرد.  باید تجربه کرد که سفر و مقصد هرگز از هم جدا نیستند. هدف جایی در آخر سفر نیست! بلکه سفر در هر گام آن را می آفریند !

بزرگی فرمود :

کم حوصلگی ست آن که سالک بیگاه           خواهد شود از سر حقیقت آگاه

وامانده بود راهروی کو هر دم                    پرسید خبر از دوری و نزدیکی راه

چه طالب علم باشی ، چه خواهان عرفان ، هیچ فرقی نمی کند ، اگر مسیر را دوست بداری و از آن لذت ببری نیازی به اندیشیدن در مورد مقصد نیست.

اگر مسیر را دوست بداری و از آن لذت ببری هرگز خواهان پایان آن هم نخواهی بود به همه چیز می رسی و در عین حال هیچ پایانی هم قابل تصور نخواهد بود.

مسافرتی ابدی و زیارتی با شکوه ، همواره و در هر لحظه

پس مقصد و رویاهای آن را به فراموشی بسپار ! دل به مسیر بده.

زیبایی های نهفته در رنج هایش را درک کن.

بی تابی و کم طاقتی را کنار بگذار و بدان کسی که نه رنجی برده ، نه انتظاری کشیده و نه خود را برای قربانی شدن آماده کرده حق دم زدن از عید و رسیدن بهار را ندارد!

دستاوردهای عارفانه یا عالمانه می تواند مطلوب هر طالبی باشد اگر و تنها اگر تمامی تلاش هایش آگاهانه ، از سر ایمان و آکنده از لذت باشد .

لذت راستین که یکی از نشانه های بزرگ آن دیدن ، چشیدن و لمس کردن رنج است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:16  توسط دکتر محکی  | 

از دكتر عليرضا آزمنديان، نويسنده كتاب تكنولوژي فكر، مطلبي به دستم رسيد كه به گمانم خواندن آن براي كساني كه فكر مي كنند بدون هدف گذاري مي شود به همه جا رسيد، حاوي درس هايي آموزنده است. حتي اگر شما هم جزو اين دسته از افراد نيستيد، مطلب را بخوانيد و براي ديگراني كه ذكرشان رفت بازگو كنيد:

در سال 1953 در دانشگاه ییل آمریکا(Yale University) ، گروهی از دانشمندان و محققین تصمیم گرفتند تا پدیده هدف و هدف گذاری در زندگی یک انسان را مورد تحقیق و بررسی قرار دهند و ببینند که داشتن هدف در دنیای انسان چه نقشی را ایفا می کند و فرق بین یک انسان با هدف و یک انسان بی هدف در چیست و انسانهایی که در زندگی خود دارای هدف های مشخص هستند، با انسانهایی که در زندگی خودشان هدفی ندارند، چه تفاوتی دارند.

 برای انجام این تحقیق به سراغ فارغ التحصیلانی رفتند که در آن سال موفق به دریافت درجه لیسانس شده بودند. از آنها سوال کردند: اینک که از دانشگاه فارغ التحصیل می شويد آیا در زندگی خود اهدافی تعیین کرده ايد و یا این که باری به هر جهت زندگی می کنيد و هیچ هدف مشخصی در کار و زندگی خود نداريد؟

 تنها 3 درصد از این فارغ التحصیل ها گفتند که آری ما در زندگی خود هدف داریم و دقیقا می دانیم دنبال چه هستیم و آینده خود را برای خود مشخص کرده ایم. بقیه 97 درصد از این فارغ التحصیل ها گفتند که ما هدف مشخصی در زندگی و آینده خود نداریم. باید ببینیم که خدا چه مي خواهد!

محققین این دانشگاه بعد از 20 سال، یعنی در سال 1973، دوباره به سراغ این دانشجویان آمدند و از آنها  پرسيدند که بگویید دستاوردهای شما در این بیست سال چه بوده است؟ مثلاً در این بیست سال که از فارغ التحصیلی شما می گذرد چقدر پول بدست آورده اید؟ پس از دریافت پاسخ ها، محققین به تجزیه و تحلیل نتایج پرداختند و با کمال تعجب دریافتند که دستاوردهای آن 3 درصد که در زندگیشان هدف داشتند از مجموع دستاوردهای 97 درصد بقیه بیشتر است. علت تمام این موفقیت ها تنها یک چیز بوده و آن داشتن هدف و طرح و نقشه یک زندگی است. این آمار تقریبا در همه جای جهان همین طور است.

یعنی اگر در حال حاضر تنها 3 درصد مردم ایران بالقوه هدف دارند و 97 درصد بقیه بی هدفند مي توانيد احتمال قوي بدهید که افراد موفق ایران در آينده، عمدتا جزو همان 3 درصدی هستند که آینده خود را از قبل روشن کرده اند.

 داشتن هدف و برنامه در زندگی به انسان حرکت می دهد، انگیزه می دهد، اعتماد به نفس می دهد، نشاط می دهد و در انسان انرژی می آفریند. هدف ها مقصود و مسیر زندگی را روشن می کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:52  توسط دکتر محکی  | 

خانمي يك طوطي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت: «آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند.»  خانم يك آينه خريد و رفت اما روز بعد دوباره بازگشت و گفت: طوطي هنوز صحبت نمي كند. صاحب مغازه پرسيد: «آيا در قفسش نردبان هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.»  آن خانم يك نردبان خريد و رفت اما روز بعددوباره بازگشت. صاحب مغازه گفت : آيا قفس طوطي شما تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است. به محض اين كه طوطي شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را برمي انگيزد! خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.

روز بعد وقتي خانم وارد مغازه شد، با چهره اي كاملأ برافروخته گفت: «طوطي مرد!»

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» خانم پاسخ داد: «چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:37  توسط دکتر محکی  | 

 

نمي دانم نويسنده اين داستان كيست. داستان كوتاه او خواندني و پر معنا است. شما هم بخوانيد:

 در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت  هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقي اش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .  هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقي اش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت.  مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت. مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد.

يك روز صبح، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.  هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقي اش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد: «شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:28  توسط دکتر محکی  |