|
|
|
|
|
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از یاد خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا به آن کوچه که او پشت بلوغ سر به در می آورد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد در صمیمیت سیل فضا خش خشی میشنوی کودکی میبینی رفته از کاج بلند بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست شادروان سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 12:29 توسط دکتر محکی
|
|
||