|
|
|
|
|
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:21 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا را فرا گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت: «اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالاً مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.» حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آنها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: «من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشد، دوستت مرده و خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.» سرباز در جواب گفت: «قربان ارزشش را داشت.» - منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: «بله قربان؛ ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.» او گفت : « دوست خوب من . . . می دونستم که به کمکم می آیی!» خیلی وقت ها در زندگی، ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این دارد که چه طور به مساله نگاه کنی. جسارت داشته باش و آنچه را قلبت می گوید انجام بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعدها در زندگی دچار پشیمانی شوی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرخصی فوری برای کاری نیاز به چند روز مرخصی داشتم ، اما می دانستم که رییس موافقت نخواهد کرد . با خودم فکر کردم اگر کاری «دیوانه وار» انجام دهم به مقصود خود خواهم رسید . بنابراین ، خودم را باز سقف آویزان کردم و صداهای خنده داری در آوردم . خانمی که همکارم بود پرسید چرا این کار را می کنم . به او گفتم دارم وانمود می کنم که لامپ هستم تا رییس فکر کند دارم عقلم را از دست می دهم و چند روزی به من مرخصی دهد . چند دقیقه بعد رییس به دفتر آمد و گفت : « محض رضای خدا بگو داری چه کار می کنی ؟» به او گفتم : « من یک لامپ هستم.» او گفت : « کاملاً مشخص که تحت فشار روحی شدیدی بوده ای ، به خانه برو و چند روزی استراحت کن تا حالت خوب شود.» پایین پریدم و فوراً از دفتر خارج شدم . . . درست بعد از خروج من ، همکارم نیز به دنبال من آمد . وقتی که رییس از او پرسیده بود : « تو کجا می روی ؟» در پاسخ گفته بود : « من هم دارم به خانه می روم . نمی توانم در تاریکی کار کنم .» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:34 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند . دانش آموزان شروع به نوشتن کردند . معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد . با آنکه همه جوابها یکی نبود اما بیشتر دانش آموزان به مواردي مانند اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کلیسای سن پیتر و دیوار چین اشاره کرده بودند. اما در میان نوشته ها، يادداشتي متفاوت و تامل برانگيز نظر معلم را به خود جلب كرد. دانشآموزي نوشته بود:« به نظر من عجایب هفتگانه واقعي جهان عبارتند از: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.» آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:32 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين؛ برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض. سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم. هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته ها است. موسيقي، يعني سکوت بهعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون. سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم، در پيش از اين. سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان. سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون. سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي. بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق السکوت، مي فروشانند. سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق. سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد. بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند. سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است. آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود. ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است. آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر اميدواري مي دهند. وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند. سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري. سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است. سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است. خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست. زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير، انار خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است. بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد. سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود. غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که شاگرد قديمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلويزيون مي بيند. آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين، فقط نگاه مي کند. در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت برقرار است. بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد. آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند. تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند. تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند. کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند. سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي. بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند. در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ بي جايت را، هرگز نمي بخشايند. سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد. دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتاند. تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر ترجمه کند. قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است. هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد. آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند. خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش. آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتاند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند. درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِسرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن. مارک تواين مي گويد: بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:56 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
اطمینان : روزی اهل روستا تصمیم گرفتند که برای بارش باران دعا کنند . در روز مقرر همه گرد هم آمدند اما فقط یک پسر بچه همراه خود چتر آورده بود. به این می گویند اطمینان ! ایمان : ایمان همچون کودکی یک ساله است که وقتی شما او را به هوا می اندازید، می خندد . . . چون می داند که شما او را خواهید گرفت . امید : هر شب به رختخواب می رویم، بدون هیچ تضمینی به اینکه فردا صبح از خواب بیدار شویم . . . با وجود اين کلی برنامه ریزی برای روز آینده داریم... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:52 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
كودكي 10 ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اسرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد! استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد ميتواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول 6 ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين ششماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه، خبر رسيد كه ماه آينده مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استاد به كودك فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تكفن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، با همان تكفن همه حريفان خود را شكست دهد! 3 ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تكفن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشور انتخاب شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد، كودك از استاد راز پيروزياش را پرسيد. استاد گفت: «دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اين كه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ از سوي حريف بود كه تو چنين دستي را نداشتي ! ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:29 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند! توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم! دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا می کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. از ته دل. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم . . . صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. عرفان نظرآهاری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:23 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی سوار بر بالن در حال حرکت بود. ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: «ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟» مرد روی زمین: «بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی ۱٨'۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی ۴۱'۲۱ ﹾ ۳۷ هستید.» مرد بالن سوار: « شما باید مهندس باشید.» مرد روی زمین: «بله، از کجا فهمیدید؟» مرد بالن سوار: «چون اطلاعاتی که به من دادید، اگر چه کاملا ً دقیق است، اما به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟» مرد روی زمین : «شما باید از مديران عالي كشور باشید!» مرد بالن سوار: «بله، شما از کجا فهمیدید؟» مرد روی زمین: «چون نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی دادهاید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند! واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط دکتر محکی
|
|
||
|
|
|
|
|
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنان جزیره قایق های شان را آماده وجزیره را ترک می کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که در قایقي با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: «آیا می توانم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: «نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.» پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: «نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.» غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده تا من با تو بیایم!» غم با صدای حزن آلود گفت: «آه عشق من خیلی ناراحت هستم. احتیاج دارم تا تنها باشم.» عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: «بیا عشق، تو را خواهم برد.» عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: «آن پیر مرد که بود؟» علم پاسخ داد: «زمان» عشق با تعجب پرسید: «زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟» علم لبخندی زد و گفت: «زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:51 توسط دکتر محکی
|
|
||